گنج

شمارهٔ ۱۰۲

آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوستجای آن دارد اگر جان و دلم شیدای اوست
دارد از نور رخش شمع شبستان پرتویورنه پروانه چرا زینگونه ناپروای اوست
او به کس ننموده روی و شهر ازو پر گفت و گویاو درون پرده و آفاق پر غوغای اوست
خیمه زد سلطان حسن او به صحرای ظهورگنبد نیلوفری یک خیمه از صحرای اوست
در حریم این چمن هرجا نشان راستیدیده ام بالای او یا سایه بالای اوست
هرکجا آن عارض و لب ایمنی در ایمنیستفتنه و شوری که هست از نرگس شهلای اوست
هست بر هر جزو جامی صد رقم از داغ عشقشرح این داغ است هر حرفی که بر اجزای اوست