شمارهٔ ۱۰۳
با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ستداغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست
افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دوریک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست
کردی به خانه ام ز در مرحمت گذرامروز بختم از در دیگر درآمده ست
مشکل که ایستد ز مژه خونم اینچنینکز غمزه تو بر رگ جان نشتر آمده ست
فرسوده قالبم که دل آتشین در اوستخاکستری نهفته در او اخگر آمده ست
گوهر خوش است و لعل خوش اما ز دست توسنگی که می رسد ز همه بر سر آمده ست
روشن دلم که مهبط انوار قدس بوداز صورت تو بتکده آزر آمده ست
در دفترم محاسب اوصاف دلبریوصف خط عذار تو سردفتر آمده ست
خط لبت که در دل جامیست بسته نقشایمن ز شست و شو چو خط ساغر آمده ست