گنج

شمارهٔ ۱۰۰

نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشتنشد وصال تو روزی و روزگار گذشت
شب انتظارم برم روز را و روز تو رابیاکه روز وشب من در انتظار گذشت
به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویشخدنگ حسرتم از سینه فگار گذشت
به باغ عمر گلی خواستم ز شاخ امیدخیال روی تو در چشم اشکبار گذشت
نشان غبار مرا گو سرشک دیده که خاستجنون عشق به هر جا که این غبار گذشت
بخند در رخم ای غنچه پیش از آنکه به باغرسد خبر که خزان آمد و بهار گذشت
مگو که کشتن خویش اختیار کن جامیکه پیش حکم تو کارم ز اختیار گذشت