گنج

شمارهٔ ۲۰

خاک ازین عالی بنا بر کاخ گردون سرکشیدتا بنای عالم است اینسان عمارت کس ندید
بینمش پاک از سرشت آب و گل گویا خدایهمچو قصر خلدش از یک دانه گوهر آفرید
بین در و دیوارش از نقاش پر نقش لطیفکلک او آمد مگر گنج لطایف را کلید
شاهد معنی ز صورتهاش از بس جلوه کردخاطر ناظر ز هر صورت به صد معنی رسید
بر سر شاخ درختانش نگر هر مرغ راآنچنان چابک که گویی دمبدم خواهد پرید
بر مشام جان زند بوی گلاب از فرش اوبس که آب لطف از گلهای سقف او چکید
شه چو جان است و جهان چون تن مبارک منزلیکاندر اوجان جهان خواهد به دولت آرمید
زنده باد این تن به آن جان جاودان مرغ سحردوش می خواند این دعا و صبح صادق می دمید