شمارهٔ ۱۳
گر به گستاخی گرفتم بر زبان اوصاف شاهحکم المأمور معذور مرا بس عذر خواه
طبع تیره فهم خیره عمر بر عزم رحیلنیست شغلی زان ضروری تر که سازم زاد راه
می کنم تسوید شعر و شعر من بیهوده استنامه خود را به بیهوده همی سازم سیاه
چون نمی آید سخن زانسان که خواهم بر زبانبه که چون سوسن زبان را از سخن دارم نگاه
همچو تیرم راست چون آید سخن زینسان که ساختاز کشاکش درد پا همچون کمان پشتم دوتاه
لنگ لنگان می روم راه سخن وز درد پایمی کشم در هر قدم از دل فغان وز سینه آه
هرچه می گویم کنون بر من بود تاوان همهجز دعای دولت شاهنشه گیتی پناه
تا شود در صبحها خور مشعل گیتی فروزتا بود در شامها مه خسرو انجم سپاه
همچو ماه و خور که باشد جایشان اوج سپهرباد جای او سریر دولت و اورنگ جاه
این دعا را باد آمین از لب روح الامینصد اجابت بهر هر آمین ز رب العالمین