گنج

شمارهٔ ۱۱

اینچنین عالی بنا در عرصه عالم کم استکس نکرد اینسان بنایی تا بنای عالم است
تا پی بوسه به خاک آستانش لب نهندپشت گردون زیر پای خاکبوسانش خم است
آب لطفش می چکد از سقف بر دیوار و دراین درختانش که بینی سبز و خرم زان نم است
کی ز تصریف زمان فک گردد از وی تا ابددال دولت کز ازل در سدره او مدغم است
از فروغ روزن او صبح دولت می دمدخوش بود با صبح او همدم شدن گر یکدم است
در حریمش محرمان راکامرانیها بودمانده محروم از حریم او همین نامحرم است
شانه شکل کنگر بامش زند مشاطه وارزلف عشرت راکه از بار حوادث درهم است
می زند هم دور و هم نزدیک را گلبانگ عیششاهد این نکته در وی نغمه زیر و بم است
تاجداران پا ز سر ناکرده در وی چون روندکاستان او قدمگاه خدیو اعظم است
شاه قیصر قصر اسکندر در فغفور فرعدل ورز ظلم کاه دین پناه دادگر