شمارهٔ ۱
فی توحید الباری عز اسمه
درین صحیفه چو آغاز کردم املا راگرفتم از همه اولیٰ ثنای مولیٰ را
زهر چه هست طریق ثنای او اولیٖ ستبه پای صدق سپردم طریق اولیٰ را
مقدری که به صنع بدیع خود پوشیدلباس حسن عبارت عروس معنی را
چو خوان نهاد به خلوتسرای جود نشاندبه صدر مجلس فطرت عقول اولیٰ را
نشان ز جلوهٔ خود داد در مجالی کونچو در کشید به قید صور هیولا را
اگر شراره قهرش رسد به سدره کنددرخت میوه زقوم شاخ طوبی را
وگر شمامهٔ لطفش نفس زنده سازدریاض خلد شقاوتسرای عقبی را
پی هدایت فرعونیان ظلمت روبه نور خویش قوی داشت دست موسی را
نمود فضل تجرد به خاکیان روشنبه آفتاب چو همسایه ساخت عیسی را
به سر حکمت او کس نمی رسد ور نیزمرد از چه کند کور چشم افعی را
وگر نه نور وی از روی نیکوان پیداستچراغ دیده مجنون که ساخت لیلی را
برای دایره گل به باغ بی پرگاردهد به نامیه هر سال طبع مانی را
زنار لاله و نور شکوفه تازه کندبه جلوه گاه چمن شیوه تجلی را
به پیش مسند گل گوشه ریاحین استبه بلبلان دهد انشاد شعر و انشا را
خرد ز کنه کمالش به ذره ای نرسیدبلی چه بهره ز خورشید چشم اعمی را
اگر ز دفتر توحید بایدت حرفیدرآ به مکتب طفلان بخوان الف با را
بت است هر چه بود بعد وحدتش یعنیپس از الف که رقم کرده اند با تارا
به سنگ لا بشکن جام عزت همه رابدین شکست مکن خاص لات و عزی را
بزرگوار خدایا به آن ستوده که کردبه جنب هستی تو طی بساط دعوی را
ز بس که بردل او ریخت حب ذاتی توزهم نکرد جدا طعم خوف و بشری را
که روی خاطر جامی چنان سوی خود دارکه پشت پای زند حظ دین و دنیا را
مبر ز سلک رفیقان اسفلش بیروننکرده قبله همت رفیق اعلی را