شمارهٔ ۹۱
خط تو خضر را به سیه پوشی آوردلعلت مسیح را به قدح نوشی آورد
هستم همه خطا را چه کنم گرنه لطف توآیین عفو و رسم خطاپوشی آورد
ترسم چنین که شیفته دشمنان شدیکز یاد دوستانت فراموشی آورد
قصد هلاک اهل وفا چون کند قضاروی دلت به راه جفا کوشی آورد
تدبیر عقل و هوش زده راه عالمیخوش آن که ره به عالم بیهوشی آورد
بیرون ز پیرهن چو تنت را کنم خیالدر جانم آرزوی هم آغوشی آورد
گوشی بنه به جامی دلخسته پیش ازانکش مردن از فراق تو خاموشی آورد