شمارهٔ ۹۲
غمت از دل به رخم اشک جگرگون آردبین که هر دم فلک از پرده چه بیرون آرد
من که از خود شده ام گم ز غمت در عجبمکه به سر وقت من گمشده پی چون آورد
اشک خون ریز شب ای دل چو به غم بس ناییشه چو عاجز شود از خصم شبیخون آرد
رنگ خوارزم شود موج زنان دریاییسیل اشک من اگر روی به جیحون آرد
روزی ناقه محمل کش لیلی باداهر گیا کابر بهار از گل مجنون آرد
به بهای سر یک موی ز زلفت نرسدطالب وصل تو گر گنج فریدون آرد
چون پری می رمی از مردم و جامی حیرانکه به غمخانه خویشت به چه افسون آرد