گنج

شمارهٔ ۹۰

نظاره جمال تو بیهوشی آوردوز یاد هر که جز تو فراموشی آورد
در دل شکست ناوک آهم چه حاجت استکز خط رخ تو رسم زره پوشی آورد
نبود بغیر عشق هنر چون کشی نقاببس بی هنر که رو به هنرکوشی آورد
چون جام گیرد از لب تو کام رشک آنعشاق را به خون جگرنوشی آورد
مردم ز ناله کاش نهی بر دهان مرامهری ز لعل خویش که خاموشی آورد
گر چون نهال تازه وتر، قدکشی به باغدر شاخ خشک میل هم آغوشی آورد
جامی چه سان به حال خود افتد که دمبدمهوشش برد غم تو و مدهوشی آورد