گنج

شمارهٔ ۷۳

جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیستجاساخته جز جغد به ویرانه کسی نیست
زد بر در دل حلقه خیالت ز سر زلفگفتم که درون آی که بیگانه کسی نیست
در میکده ها گشتم و در صومعه ها نیزاز چشم تو بی نعره مستانه کسی نیست
از روی و لب و زلف تو امروز درین شهرجز عاشق و میخواره و دیوانه کسی نیست
گو با دگران شرح کرامات خود ای شیخدر مجلس ما قابل افسانه کسی نیست
از نکته یکتایی حسنت چه زنم دمشایسته این گوهر یکدانه کسی نیست
جامی چو دلت رفت به سینه چه زنی سنگدر کوفتنت چیست چو در خانه کسی نیست