شمارهٔ ۷۲
آن چه نور است که از وادی بطحا برخاستکه همه کون و مکانش به تماشا برخاست
وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمودنعره شوق وی از عالم بالا برخاست
یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشستکه ز عشقش نه سراسیمه و شیدا برخاست
عاقبت بر لب او ختم شد از معجز حسنگرچه اول دم احیا ز مسیحا برخاست
هیچ جا نکته ای از لعل شکرخاش نرفتکه نه پرشور شد آن مجلس و غوغا برخاست
دردنوشان غمش نعره مستانه زدندچه صداها که ازین گنبد مینا برخاست
شد خرامان سوی صحرا اثر دامن اوستهر گل و لاله که از دامن صحرا برخاست
وعده ای از لبش امروز به میخانه رسیداز دل باده گساران غم فردا برخاست
دید جامی قد آن سرو به جولانگه نازپا ز سر کرده به خدمت به سرپا برخاست