گنج

شمارهٔ ۷۱

باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاستداد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست
واعظ شهر درانداخت حدیثی ز لبتگفت یک نکته و فریاد ز مردم برخاست
روی تو پیش نظر چهره چه مالم به رهتچون درآمد مه من آب، تیمم برخاست
هر که شب بر خس و خاشاک درت پهلو سودسحر آسوده تن از بستر قاقم برخاست
سرمه در چشم رمد دیده عشاق کشیدتوسنت را چو غباری ز سر سم برخاست
چشمت آن ظالم مظلوم کش آمد که ازوستهر کجا از چو منی بانگ تظلم برخاست
مرد جامی به زمین روی و نکردی رحمیوه که از روی زمین رسم ترحم برخاست