گنج

شمارهٔ ۵۵

بیدلی را بلایی افتاده ستکش چو تو دلربایی افتاده ست
مژه ها را ز دل که خون گشته ستدرمیان ماجرایی افتاده ست
دل به چین جان به روم ازان رخ و زلفهر یک از تو به جایی افتاده ست
نقد وصلت به دست ما گنجیستکه به چنگ گدایی افتاده ست
بی تو دل درفضای عرصه دهردر عجب تنگنایی افتاده ست
دل ز گلزار وصل تو محرومبلبل بینوایی افتاده ست
غرقه در موج خیز غم جامیبی رخ آشنایی افتاده ست