شمارهٔ ۴۵
بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی استکه گل در او رخ ساقی و لاله جام می است
جهانیان همه در جست و جوی می بینمندانم این تک و پوی از کی است و تا به کی است
اگرچه پشت به پشتند رهروان کس نیستکه طاق ابروی جانان نه قبله گاه وی است
رسید قاصد جان تیر او پیاپی بادنزول او که عجب قاصدی خجسته پی است
در آفتاب به روزم ستاره بنمایدز تاب باده بناگوش او که کرده خوی است
به ذکر حاتم و جودش چه سود بسط سخنچو از بسیط زمین آن بساط گشته طی است
صریر خامه جامی به گوش ذوق شنوکه بزمگاه سخن را به از نوای نی است