گنج

شمارهٔ ۴۴

واله عشق تو را تمییز خار از گل کی استدید دیوانه بهار خرم و گفتا دی است
آتشین گلهای داغت بر دل از هم نگسلدنوبهار حسنی و گلهای تو پی در پی است
محرم وصفت نمی بینم زبان و گوش خویشگرچه صیت حسن تو از روم رفته تا ری است
ذاکر بی لهجه گو بس کن که ذکر جهر اومی برد ذوقی که در گوشم ز آواز نی است
ساقیا می ده که از من توبه ناید تا تو رازلف درهم رفته عارض پرخوی و لب پر می است
گفته ای بی من دل سوداییت را حال چیستخال تو بر آتشین رخ صورت حال وی است
جامیا اگر زنده ای بهر صبوحی سر برآرکز پی میخوارگان هر سو ندای یا حی است