گنج

شمارهٔ ۴۲

چو در طریق ارادت نگار ما دودل استبه هر کجا رود از کوی یکدلان بحل است
ز چین به لوح جبینش هزار نقش خطاستچه سود ازانکه رخش رشک صورت چگل است
ز لطف و قهر وی آسودگی نیابد کسمزاج او چو نه در طور حسن معتدل است
به تیغ فرقت ازو به که بگسلم پیوندبه زلف او رگ جانم اگرچه متصل است
چو ریخت بیگنهم خون ز عکس خون من استکه سرخ گشته رخ او نه آنکه منفعل است
گیاه مهر چه بویم ازو که دست قضافشانده تخم جفا کاریش در آب و گل است
به دلبری که نبود اهل، داد دل جامیکنون ز کرده خود پیش اهل دل خجل است