گنج

شمارهٔ ۴۰

به ابروان مه من در خم فلک طاق استبه روی روشن خود نور چشم آفاق است
ز نعل توسن او شکل های محرابیبه هر زمین که فتد قبله گاه عشاق است
ز بس کزان گهر پاک غرقه در اشکمبه بحر نسبت چشم ترم نه اغراق است
بیان شوق چه حاجت که گریه و نالهز دیده و دل من ترجمان اشواق است
به باده خرقه ازرق گروکن ای صافیکه این لباس ریاپیشگان زراق است
به بوستان گذر افکن که عمرهاست که سروستاده بر قدم خدمتت به یک ساق است
سمند ناز برون ران که بهر کحل بصرنهاده چشم به راهت هزار مشتاق است
به روز دفتر جمعیت جمال تو رشکگل دو روی که بر باد داده اوراق است
خیال لعل تو تلخی ز عیش جامی بردبلی معالجه زهر ناب تریاق است