شمارهٔ ۳۸
تا آن ذقن ز خط شده گوی معنبر استزان عنبرین شمامه مشامم معطر است
پرچین ز خار خشک بود رسم و خط توپرچین نهاده گرد گل از سنبل تر است
دل بد مکن که خاتمه حسن شد خطتکان پیش ما مقدمه حسن دیگر است
قدت چه دلرباست که بینم هزار دلکاندر میان گرفته تو را چون صنوبر است
پیوسته در برابر جانم خیال توستآری مرا خیال تو با جان برابر است
دل دربرم چو اخگر و فرسوده تن بر اوخاکستری پدید شده هم ز اخگر است
دارد بر سر ز تیغ تو جامی نشان چو فرقلیکن نشان تیغ تو از فرق برتر است