شمارهٔ ۳۷
آن شاخ گل که تازه بر و سایه پرور استبر آفتاب سنبل او سایه گستر است
گوی معنبر است زنخدان او ز خطکز وی حریم بزم حریفان معطر است
هرکس که دید شکل خوش دلرباش گفتاز کارخانه قدر این نقش دیگر است
سر باختن به خاک رهش دولتی قویستخوش مقبلی که دولت آتش میسر است
بی عشق چون زیم که سرای وجود رادیوار و در به صورت خوبان مصور است
ما را مبین حقیر که درویش کوی عشقمفلس به کیسه لیک به همت توانگر است
جامی مکن عزیمت شیراز و طوف آنکان پیش ناقدان هری بس محقر است
الله اکبرش که چو چرخ است سربلنداز پشته های دشت خیابان فروتر است
آدینه گر به گشت خیابان قدم نهیبینی به هر طرف که دو صد ماه پیکر است
وز جلوه بتان و شگفت نظارگیاز چرخ برگذشته صد الله اکبر است