شمارهٔ ۳۳
ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامتشکر خدا که آمد باز از سفر سلامت
من شاه تخت عشقم تاج شرف به فرقمسنگی که بر سر من می آید از ملامت
عشقم ندیم جان شد بی عشق اگر ز جانمروزی دمی برآمد، دارم بر آن ندامت
بررغم شیخ شهرم پیر مغان دهد میپیش من این کرم هست افزون ز صد کرامت
گر وصف گل نویسم یا حال سرو گویماینها همه کنایت زان عارض است و قامت
چشمم کند نظاره آن رو و دل شود خونآن می کند جنایت وین می کشد غرامت
جامی به عزم کعبه دیگر نبست محملتا شد حریم دیرش سرمنزل اقامت