شمارهٔ ۳۴
گنج مراد را که بر او قفل ابتلاستدندانه کلید ز دندان اژدهاست
آن رخنه ها به جان که ز دندان وی فتاددر ملک فقر کنگره قصر کبریاست
فقر است راحت دو جهان زینهار ازانمیل غنا مکن که غنا صورت عناست
راحت همین به قاف قناعت بود بلیعنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
تیریست کج شده که به آتش بود سزاآن را که قد به خدمت همچون خودی دوتاست
در طاعت خدای دو تا شو که تا کمانکج نیست، نیست در نظر اعتبار راست
جامی کدورت تو همه از وجود توستچون از وجود خویش گذشتی همه صفاست