گنج

شمارهٔ ۳۱

صبحدم داشتم از غنچه نشکفته شگفتکه چرا سر دل از بلبل آشفته نهفت
باد گفت این همه خندان لبیش زان سبب استکه فرو خورد به دل خون و به کس راز نگفت
کی شود آینه طلعت یار آن سالککز غبار دگران ساحت اندیشه نرفت
هیچ سودی نکند شب همه شب بیداریدیده بخت چو در موعد دیدار بخفت
دارم آویزه گوش خرد از پیر مغاناین گهر را که به الماس عبارت می سفت
کای پسر گر هوس همرهی ما داریشو تهی سایه صفت از خود و بر خاک بیفت
جامیا رنج طلب کش که نشد قدرشناسهرکه را گوهر این بحر به دست آمد مفت