شمارهٔ ۲۸۸
به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهیوگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی
خوشم بدین که به دریوزه بر درت گذرممراد خاطر من گر دهی و گر ندهی
بهای بوسه نهی نقد جان چه خوش باشدکزین معامله با دیگران خبر ندهی
گهی که بخش کنی غم خدا جزات دهاداگر نصیب من از جمله بیشتر ندهی
مباد کس که به خواب آیدت ازان نالهکه شب ز ناله من تن به خواب درندهی
به قد تو نخل تر و تازه ای و لب رطب استعجبتر آنکه به ما غیر خار بر ندهی
مزاج یار لطیف است جامی آن بهترکه لب ز نطق ببندی و درد سر ندهی