شمارهٔ ۲۸۷
ای که افسانه این دیدهٔ تر میپرسیحال این غرقه به خوناب جگر میپرسی
نیست بر مردم روشن بصر این پوشیدهپرس ازین جان و دل سوخته گر میپرسی
دیده بر طلعت خوبان نگشایی زنهارای که از فتنه ارباب نظر میپرسی
عیب در مذهب ما زهد و هنر عشق بودگفتم اینک اگر از عیب و هنر میپرسی
از پی شرب شبانه منم و جام صبوحچندم از شغل شب و ورد سحر میپرسی
جامیا چند درین چارسوی کون و فسادمینشینی و ز آفاق خبر میپرسی
زآنچه ناچار تو با بیخبری ساختهایوز چپ و راست خبرهای دگر میپرسی