گنج

شمارهٔ ۲۸۹

شنیده ام که ز من یاد می کنی گاهیخوش آن گدا که گهی یاد او کند شاهی
به ذوق چاشنی این لطیفه پی نبردجز از حقیقت اسرار عشق آگاهی
به جهد خود بسی احرام آن حرم بستمولی چه سود که ننمود دولتم راهی
ندارم از تو نصیبی جز اینکه هر ساعتگشایم از مژه اشکی کشم ز دل آهی
نه سرو را به تو نسبت کنم نه گلبن راکجا رسد به قدت هر دراز و کوتاهی
به آن ذقن به دل آن کس که جا همی کندتهمی کند ز برای هلاک خود چاهی
ز نیکوان دل جامی همین تو را خواهدنبینمت چو وی از عاشقان نکو خواهی