شمارهٔ ۲۷۷
گر هر حرام بودی چون باده مست کارههمواره مست بودی شیخ حرامخواره
حاشا که باده نوشان ریزند جرعه بر ویاندیشه های پنهان گر سازد آشکاره
عارف به کنج خلوت خاموش و سر عرفانبا این و آن مقلد گفته هزارباره
در قعر بحر ماهی بسته دهان و غوکانبگشاده لب به دعوی بی معنی ازکناره
دیوانه وار واعظ گوید سخن پریشانگرد آمده گروهی بر وی پی نظاره
سر رشته تعلق نگسسته صوفی از خودبخیه زدن چه سودش بر دلق پاره پاره
گیرند چون شماره جامی مقلدان راکن جهد آنکه باشی بیرون ازان شماره