گنج

شمارهٔ ۲۷۰

بر سر کویت ز من خشک استخوانی ماندهپیش تیرت یادگار از من نشانی مانده
در بیابان غمت تا رفته عقل و صبر و هوشچیست دل سرگشته ای ازکاروانی مانده
زیر ابرو چشم و رخسارت بود بر روی گلخفته ترکی مست و بر بالین کمانی مانده
تا یکی را زان دو لب پوشیده خط گویی ز مننیم جانی گشته غایب نیم جانی مانده
جان بر اوج آسمان از آستانت دور هستبر زمین مرغی ز عالی آشیانی مانده
بی توگفت و گو نخواهم بهر ناله در رهتچون درآیم در دهان جنبان زبانی مانده
مانده جامی از جوانی دور و زانش باک نیستباک ازان دارد که مهجور از جوانی مانده