شمارهٔ ۲۶۸
بر رخت گل گل که تأثیر شراب انداختههست برگی چند گل بر روی آب انداخته
کرده مهد از لاله و گل نرگس رعنای توزیر مشکین سایه بان خود را به خواب انداخته
نیست آن غنچه فراز شاخ در بستان که گلبر رخ از شرم تو زنگاری نقاب انداخته
گیسو اندر پاکشان در دل خیالت کرده جایشهریاری سایه بر شهر خراب انداخته
از لبت در بزم مستان چون گذشته نکته ایآتشی در جام و شوری در کباب انداخته
آرزومند رخت چون دیده در خور تشنه ایستبر امید آب خود را در سراب انداخته
آمده در چشم جامی میلهای آتشینپیش رویت گر نظر بر آفتاب انداخته