گنج

شمارهٔ ۲۶۱

عجب در عربده‌ست امروز با من ترک مست منگریبانم به دست او و دامانش به دست من
منم پر سرو و گل باغی ز فکر قد رخسارشکه باشد تیر طعن عیب‌جویان خاربست من
به دارم سر بلندی داد آن نخل جهان آراچه عالی شد ببین ز اقبال عشقش قدر پست من
مرا شد عمر شست و ماهی آن ساعد سیمیننیفتاد اندرین گرداب غم هرگز به شست من
بت من خودپرست از آینه من بت‌پرست از ویندارد فکر حال بت‌پرستان بت‌پرست من
فکند آن سرو سایه بر سر من چشم آن دارمکه فردا سایه طوبی بود جای نشست من
فکند آن سرو سایه بر سر من چشم آن دارمکه فردا سایه طوبی بود جای نشست من
نیم من جامی آسوده‌خاطر آن تُنُک‌جاممکه از سنگ جفا آن تندخو خواهد شکست من