شمارهٔ ۲۶۰
خوش آنکه در چمن ای نازنین تو باشی و منبه پای سرو و سمن همنشین تو باشی و من
نشسته بر سر سبزه به روی ساغر میفشانده برگ گل و یاسمین تو باشی و من
ز عکس اشک من و لعل تو درآب روانبه طرف جوی می و انگبین تو باشی و من
ز بس که از کف هم خورده جام مالامالنه عقل مانده به جای و نه دین تو باشی و من
بود که خوی کنی با من از خدا خواهمکه مانده در همه عالم همین تو باشی و من
گرفته جای رقیبان همه به زیر زمینبه هم نشسته به روی زمین تو باشی و من
ز شهر کرده چو جامی جلا ز طعن کسانگهی به روم شده گه به چین تو باشی و من