گنج

شمارهٔ ۲۵

زلف معشوق به دست دگران است امشبنوبت دولت کوته نظران است امشب
همدمی نیست که باشد به قدش خلعت عشقکو نه چون صبح ز غم جامه دران است امشب
گه به غم گاه به ماتم گذرد شکر خدایکه به هرحال بزودی گذران است امشب
باشد آن ماه به سرمنزل ما آرد رویچشم امید به هر سو نگران است امشب
نیست جز خون جگر از مژه دور از لب اوآنچه درساغر خونین جگران است امشب
دود آهم که به انجم شده بر راز شبمپرده دیده روشن بصران است امشب
باشد از دوست خبر مایه شادی و طربجامی غمزده از بی خبران است امشب