گنج

شمارهٔ ۲۴۳

تو نازنین جوانی و من پیر ناتوانبر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتدبرخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان
کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرضشهری کنند خاصه بنا بهر نیکوان
کردی وداع و بار سفربستی و شدندهمراه تو هزار دل و جان چو کاروان
بهر خدا که باز نگر وز سرشک مابین سیلهای خون ز پی کاروان روان
تو می روی به مرکب رهوار و من ز اشکصد پیک قطره زن ز پیت می کنم روان
جامی مگو که پای به دامان صبرکشخود گو کزان جمال صبوری کجا توان