شمارهٔ ۲۴۲
نوازشنامه ای آورد باد از حضرت جانانمخلد باد بر فرق گدایان ظل سلطانان
نه نامه بل سجلی بندگان را بهر آزادیز عار بادپیمایان و عهد سست پیمانان
بیاضش نوربخش دیده جمعی غم اندیشانسوادش مایه جمعیت مشتی پریشانان
فشاندم جان چو آمد همره قاصد خیال اووز این کم خدمتی شرمنده ام از روی مهمانان
فراقش کافری آمد مسلمان کش نمی دانمچه سان از دست این کافر برم جان ای مسلمانان
چو گردد تنگ بر من عالم از هجران او هر شبنهم رو در بیابان تمنا بارگی رانان
به سرحد دیار او رسانم خویش را وانگهدرآیم در حریم او پس از رخصت ز دربانان
ببینم طلعتش از دیده پر نم گهرریزانببوسم آستینش بر دو عالم دامن افشانان
ندیده سیر دیدار وی از بیم ملال اوروانی باز پس گردم دعاگویان ثنا خوانان
همی زی شاد و خرم با خیالات خوش ای جامیکه نبود جز خیالی این جهان پیش خدادانان