گنج

شمارهٔ ۲۴۴

دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گونعشقت چکاند از دل من قطره های خون
خون دلم ز آتش توست آمده به جوشآتش چو تیز گشت ز سر می رود برون
آتش ز آب کشته شود وین عجب کز اشکهر لحظه زنده تر شودم آتش درون
چشم من از خیال لبت اشکریز هستپر می صراحیی که فتاده ست سرنگون
هم آدمی فریفته توست هو پریزین لعل پر فسانه وزین چشم پر فسون
گر عاجزم به دست رقیب تو دور نیستشیر فلک سگان درت را بود زبون
جامی نظر به عارض و خط تو دوخته ستکز آب و سبزه نور بصر می شود فزون