شمارهٔ ۲۳
هر شبی از تو درین گوشه کاشانه جداز آتشم شمع جدا سوزد و پروانه جدا
مرده و زنده ملولم ز ملاقات رقیبهست دیرین مثلی گور جدا خانه جدا
چون ز بیگانگیت گریه کنم بر غم خویشاز غمم خویش جدا گرید و بیگانه جدا
دل که محروم نشسته ست ازان عارض و خالمانده مرغیست هم از آب هم از دانه جدا
چونکه مشاطه صفت چهره و زلف آراییکشد از غیرتم آیینه جدا شانه جدا
ای خوش آن مفلس از پای فتاده ز خمارکش سبو دست جدا گیرد و پیمانه جدا
نظم جامی دگر و گفته واعظ دگر استسر توحید جدا باشد و افسانه جدا