گنج

شمارهٔ ۲۲۷

سحر به گوشه محراب زاریی کردمبه یاد ابروی تو اشکباریی کردم
قرارگاه دلم زلف بی قرار تو بودعجب مدار اگر بی قراریی کردم
هوای زلف و رخت در دلم کهن شده بودز نودمیده خطت تازه کاریی کردم
نبرد بار غمت پای صبر من از جایبه زیر بار غمت بردباریی کردم
بر آستان تو سودم به خاک روی نیازسگان کوی تو را حق گزاریی کردم
شبی به سوی تو گفتی گذر کنم چو خیالدر انتظار تو شب زنده داریی کردم
برآر حاجت جامی چو گفتمت حالشکه این فسانه به امیدواریی کردم