گنج

شمارهٔ ۲۲۶

رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرمدیده را روشنی از روی چو ماهت گیرم
چون تو را نیست سرآنکه بیابم به تو راهداد خواهم نه بیایم سر راهت گیرم
گرچه بیشم گنهی نیست زنم دست نیازدامن لطف پی عفو گناهت گیرم
سایه افکن به من ای سرو که افتم به هلاکگر نه از حادثه دهر پناهت گیرم
از سر بسترم امشب مرو ای همسایهتا به اندوه شب خویش گواهت گیرم
ای گل از لطف مزن لاف که پیش رخ اوبا دو صد برگ یکی برگ گیاهت گیرم
جامیا دم مزن از درد و غم هجر که منشرح این واقعه از ناله و آهت گیرم