شمارهٔ ۲۲۵
ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیموز لب لعل تو دندان طمع برکندیم
دور پرگار فلک رسم جدایی انگیختتا درین دایره کی باز به هم پیوندیم
کس گرفتار مبادا به ملاقات رقیبنپسندیم به کس آنچه به خود نپسندیم
با تو بودیم چو تن همنفس جان یکچندزنده اکنون به مددگاری آن یکچندیم
استینها ز دو ساعد بودت صره سیمدست بگشای که بس مفلس و حاجتمندیم
نیست بهر غرضی بودن ما در کویتبا سگان تو به زنجیر ارادت بندیم
دی گذشتی به من و سایه سرو تو فتادما چو جامی ز وصالت به همین خرسندیم