گنج

شمارهٔ ۱۸۴

لطافت لب او بین و از زلال مپرسخیال ابروی او بند و از هلال مپرس
ز دست دوست شکایت به دیگران خوش نیستملال می نگر از موجب ملال مپرس
به گوی گفت کسی حال چیست گفت ببینفتاده در خم چوگان مرا و حال مپرس
شود ز پیر مغان حل مشکلات طریقرموز عاشقی از پیر ماه و سال مپرس
به سر رنج و بلا جز رسیدگان نرسندز طفل حکمت آزار گوشمال مپرس
بتافت پرتو وصلش پس از هزار المکنون ز محنت اندیشه زوال مپرس
ز سر عشق اگر بوی برده ای جامیحدیث هجر مگو قصه وصال مپرس