گنج

شمارهٔ ۱۷۵

من به خون غرق و لب لعل تو در خنده هنوززخم کاری و من از تیغ تو شرمنده هنوز
چه عجب گر بگدازم همه شب بی تو چوشمععجب اینست که روز آید و من زنده هنوز
بس گرفتار که در راه وفایت شده خاکسرو تو سایه بر آن خاک نیفکنده هنوز
نکند گرچه دگر با تو صنوبر دعویخورد از دست صبا مشت پراکنده هنوز
سالک از ژنده صدپاره به جایی نرسدرشته مهر تو نادوخته در ژنده هنوز
شاه را خاتم دولت ندهد نقش مراددر نگین حرف تمنای تو ناکنده هنوز
جامی آزاد شد از بندگی خلق ولیهمچنان هست سگ کوی تو را بنده هنوز