گنج

شمارهٔ ۱۷۴

ندارم دریغ از غمت هیچ چیزکه مهمان ناخوانده باشد عزیز
اگر بستیت کلک شاپور نقششدی خسروت بنده، شیرین کنیز
پی قیمت چون تو سیمینبریبود گنج زر کمتر از یک پشیز
بود مزرع همت عاشقانبرون از حساب جریب و قفیز
دلا خواهی از عاشقی بر خوریبشوی از همه دست وز خویش نیز
به سیل فنا ده همه رخت و پختبه موج بلاکش همه چیز و میز
ببر جامی از چرپ و شیرین دهرچو طفلان مکن میل جوز و مویز