شمارهٔ ۱۷۳
فصل دی کوته بود ساقی برای عیش روزرشته گیر از شمع و از شب وصله ای بر روز دوز
از فروغ فضله شهدم چه حاصل فضل کنوز رخ شاهد حریم مجلسم را برفروز
در جوانی بود سجده پیش شاهد عادتمیادگاری مانده زان در پیریم این پشت کوز
نیست بر من داغی از محرومی از داغت بترجز بدین داغم به هر داغی که می خواهی بسوز
می دهد یادم زوال عمر و حرمان از مراداز کساد یخ فروش شهر و گرمای تموز
بر بساط قرب کی دانم نهادن پای راستمن که پای راست را از چپ نمی دانم هنوز
کم شود ای مفتی به فتوی مانع جامی ز عشقنیست بر دیوانگان حکم یجوز و لایجوز