شمارهٔ ۱۶۱
دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شدمفتون شکرریزی شیرین سخنی شد
هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زدهر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد
بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دیددر کوه زد از عشق سر و کوهکنی شد
از بس که ز عشقم شده مشهور به هر کویهرجا که نشستم ز بتان انجمنی شد
برکشته عشق تو ز دل بسته جگر خونبنگر که شهید تو چه خونین کفنی شد
تا از تو قبا مانع من گشت به تنگمخوش آنکه همین مانع او پیرهنی شد
جامی که ز عقل و ادب افتاده به عشق استدر محنت این کار عجب ممتحنی شد