گنج

شمارهٔ ۱۶۲

مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بنددبه رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد
مزن آتش به من ای مه ز داغ هجر خویش امشبمبادا دود من راه دمیدن بر سرح بندد
کشد لطف نقابم گاه و گه حرمان دیدارتچو زلفت بر گل سوری نقاب از مشک بربندد
رگ جانم ز ذوق آن میان شد با کمر همبرچو باشد از میان محروم خود را بر کمر بندد
چو نگشاید دل عاشق بجز در صحبت جانانهمان به کو در صحبت به روی خلق دربندد
به تلخی می‌گشا گه‌گه دهان در ناسزای منز شیرینی مبادا آن دو لب بر یکدگر بندد
چو جامی وصف آن لب‌ها نویسد رشحه کلکششود جلاب قند ناب و بر کاغذ شکر بندد