گنج

شمارهٔ ۱۵۹

با تو یکجا نمی توانم بودوز تو یکتا نمی توانم بود
با تو دارم چو تن به جان پیوندتن تنها نمی توانم بود
بر سر کوی تو ز بیم رقیبآشکارا نمی توانم بود
بی تو بالین نشایدم ز حریرسر به خارا نمی توانم بود
بر دلم بی تو شهر تنگ آمدجز به صحرا نمی توانم بود
بدرم خرقه شکیباییچون شکیبا نمی توانم بود
بستم از ناله لب تو را زین بیشانده افزا نمی توانم بود
من و قطع ره عدم چه کنمبی تو قطعا نمی توانم بود
جز به آزار تیغت آسودهجامی آسا نمی توانم بود