شمارهٔ ۱۵۸
معاشران چو می لعل در پیاله کنندز جم حکایت حال هزارساله کنند
وگر زبان بگشاید به عیب بی خردینکرده نطق به روح جمش حواله کنند
کسی به خوان نوال فلک نیارد دستکه نی به عاقبتش ز هر در نواله کنند
جمال دختر رز را نگر که حیف بودگرش نه حاصل کونین در قباله کنند
بهار عیش چو در دی فتد خوش آن که در اوز روی یار گل از جام باده لاله کنند
به ژاله نسبت دندانت ار کنم چه عجببر آبگینه دلها چو کار ژاله کنند
تنم که رگ رگ او نالد از غمت چنگیستکه تارهایش از آسیب زخمه ناله کنند
بهشت را که خریدند بی تو ساده دلاننما جمال که آن بیع را اقاله کنند
چو شرح گفته جامی دهند نکته ورانبه حل هر ورق املای صد رساله کنند