شمارهٔ ۱۵۷
ماهی چو رخت فلک نداردقرص مه او نمک ندارد
لطفی که تو در سرشت داریانسان چه بود ملک ندارد
خالی به رخت بزن که بی خالچشمیست که مردمک ندارد
از باده بود نفور زاهدقلب آرزوی محک ندارد
هرکس دهن تو دید خنداندر قسمت نقطه شک ندارد
شب بی تو مرا به زیر پهلوگل جز خلش خسک ندارد
جامی که هزار خواب داندجز تو سر هیچ یک ندارد