گنج

شمارهٔ ۱۵۰

دلم از رشک صبا می لرزدکز وی آن زلف دو تا می لرزد
بس که می ترسد از آزار تنتبند بر بند قبا می لرزد
می نهم پا که زنم دست به توپا جدا دست جدا می لرزد
دهد آرام زمین کوه و تنمزیر صد کوه بلا می لرزد
جور مپسند که چتر زر شاهبر سرش زآه گدا می لرزد
چون دعا گویمت از ترس رقیبدست من وقت دعا می لرزد
جامی از خم شکنان دارد بیمبر سر خمکده ها می لرزد