شمارهٔ ۱۴۹
داغ هجرم لب خشک از مژه تر میسازدشربت مرگ من از خون جگر میسازد
خط مشکین که بناگوش تو میآرایدفتنه تازه پی اهل نظر میسازد
هرکه جوید شرف وصل تو از حیله عقلبهر بام فلک از شعبده پر میسازد
ساخت زر روی مرا عشق و ز خونابه دلصورت نام تو را سکه زر میسازد
مفتی شهر کزو مدرسه آلود به عیبساکن صومعه شد تا چه هنر میسازد
شیخ زراق که از غیب خبر میگویدسر فرو برده ندانم چه خبر میسازد
تا کند تحفه خسرو که بود طوطی هندجامی از رشح نی کلک شکر میسازد